برچسب:
نویسنده: پرهام صالحی
برچسب:
نویسنده: پرهام صالحی
برچسب:
نویسنده: پرهام صالحی
ادمهای زیادی زندگی می کنند در وجود آدمی و چقدر این آدم بی قرار مضطرب، ریشه دارد در وجود من.آنقدر که حتی با تنهایی کافی شاپ رفتن و دو ساعت شعر خواندن و درمان شوپنهاور خواندن و سیگار کشیدن هم بی خیال نمی شود و جا برای منِ باانگیزه یا ادم معقول خوش بین وجودم باز نمی کند.
چرا قصد رفتن ندارد این ادم عجیب که دنبال هیجان میگردد، از ملال فراری است و با خودش سر جنگ دارد و چشمبه راه نجات دهنده است؟
برچسب:
نویسنده: پرهام صالحی
آخیش، سه تا سیگار کشیدم!
کلاف سر در گم شده کار ما، همه اش دعوا، همه اش حاشیه، تمامش پاس کاری بین واحدها، کارهای هول هولکی، تکالیف تلمبار شده، دویدن های بی حاصل...
پسرک را ۹ روز است که ندیده ام، رفته شهرستان خانه مادربزرگهایش.
دلم بهانه اش را می گیرد.
کار شرکت که گره میخورد، حاشیه ها که سر به فلک میکشند، دلم را خوش میکنم که برای پست دکتری میروم کانادا، بعد یادم می افتد چقدر الکی پول میگیرند و پول میدهم، از خودم و سفاهتم بیزار میشوم.
بهترم.
خلسه سیگار است یا خوشی نوشتن؟
برچسب:
نویسنده: پرهام صالحی
برچسب:
نویسنده: پرهام صالحی
هیچکس نیست
هیچوقت هیچکس نبوده
یعنی همیشه همه بوده اند
ولی کسی که باید وقت دلهره و بلاتکلیفی حرفت را بفهمد نبوده.
چه می کنم؟
چه خبر است؟
حداقلش دلم خوش است که حالا دیگر حال دلم به تعریف و تمجید ادمهای حالی به حالی که خودشان همحالشان را نمی فهمند بند نیست.
نیست. واقعا نیست.
ولی وقتی حالم به حال و احوال و احوالپرسی کسی بند نیست
از این بی تعلقی احساس ملال میکنم.
دلم یک حادثه هیجان آور میخواهد
برچسب:
نویسنده: پرهام صالحی
برچسب:
نویسنده: پرهام صالحی
برچسب:
نویسنده: پرهام صالحی
روحم میشه مثل نقاشی جیغ ادوارد مونک.
همه کارا قاطی پاتی میشه.
باید زنگمیزدم برای خانم نظافت وقت می گرفتم، رمز دوم کارتمو میگرفتم، قسط های بانک ملت رو میدادم، زنگ میزدم دفترخونه برای سند.
نامه واحد حمل و نقل و صورتجلسه ساختمان و نامه مدیرعامل و پاداش بچه ها و قرارداد روابط عمومی رو نهایی میکردم.
شبیه جیغم یه جیغ بی نظم که یا باید خودشو جمع و جور کنه و فریاد قاطع بشه یا تبدیل به آرامش بشه
برچسب:
نویسنده: پرهام صالحی
برچسب:
نویسنده: پرهام صالحی
برچسب:
نویسنده: پرهام صالحی
برچسب:
نویسنده: پرهام صالحی
دیگر دچار نیستم
نه دچار آنکه رفت نه دچار آنکه بود.
به زندگی برگشته ام.
قبلترها فکر میکردم آنکه می رود، سبکبارتر است.
اما انگار وقتی بمانی و دیگری برود، راحت تر به نبودن آدمها خو می کنی.
...
یک ساعت است که روی تخت دراز کشیدم، نه با پسرک بازی کردم. نه برایش وقت گذاشتم. چه بد!
امروز در جلسه با نمایندگان وزارت نیرو خوب برخورد نکردیم.
ناراحت شدند.
باید فردا جبران کنیم.
برچسب:
نویسنده: پرهام صالحی